لینک دانلود و خرید پایین توضیحات
فرمت فایل word و قابل ویرایش و پرینت
تعداد صفحات: 2
گوشه هایی از وصیت نامه شهید چمران:
"... به خاطر عشق است که فداکاری می کنم. به خاطر عشق است که به دنیا با بی اعتنائی می نگرم و ابعاد دیگری را می یابم. به خاطر عشق است که دنیا را زیبا می بینم و زیبائی را می پرستم. به خاطر عشق است که خدا را حس می کنم، او را می پرستم و حیات و هستی خود را تقدیمش می کنم.
عشق هدف حیات و محرک زندگی من است. زیباتر از عشق چیزی ندیده ام و بالاتر از عشق چیزی نخواسته ام.
عشق است که روح مرا به تموج وا می دارد، قلب مرا به جوش می آورد، استعدادهای نهفته مرا ظاهر می کند، مرا از خودخواهی و خودبینی می رهاند، دنیای دیگری حس می کنم، در عالم وجود محو می شوم، احساسی لطیف و قلبی حساس و دیده ای زیبابین پیدا می کنم. لرزش یک برگ، نور یک ستاره دور، موریانه کوچک، نسیم ملایم سحر، موج دریا، غروب آفتاب، احساس و روح مرا می ربایند و از این عالم به دنیای دیگری می برند … اینها همه و همه از تجلیات عشق است.
برای مرگ آماده شده ام و این امری است طبیعی، که مدتهاست با آن آشنام. ولی برای اولین بار وصیت می کنم. خوشحالم که در چنین راهی به شهادت می رسم. خوشحالم که از عالم و ما فیها بریده ام. همه چیز را ترک گفته ام. علائق را زیر پا گذاشته ام. قید و بندها را پاره کرده ام. دنیا و ما فیها را سه طلاقه گفته ام و با آغوش باز به استقبال شهادت می روم ..."
زندگى حماسه آفرین و پرفراز و نشیب دکتر مصطفى چمران از مقاطعى بسیار گوناگون و حساس شکل گرفته است، شرایط خاص هر مقطع کاملاً قابل دقت است، زمانى در دوران مبارزات ملى شدن صنعت نفت و پس از آن در دوران اختناق بعد از کودتاى 38 مرداد، سالیانى چند در آمریکا، سپس در مصر و بعد از آن دوران حماسه ساز لبنان، در کنار مرزهاى اسرائیل و پس از پیروزى انقلاب اسلامى ایران در وطن و میهن اسلامى خود در مسئولیتها و مأموریتهاى مختلف، عمر پرجوش و تحرک و انسان ساز خود را سپرى ساخت. این مقاطع با هم بسیار متفاوتند، ولى آن چه که همه این ادوار را به هم ارتباط مىبخشد، خط فکرى او، اعتقاد خالصانه و شیدایى او براى تکامل روح انسانى و اوج گرفتن از این دنیاى خاکى و وصول به معشوق و لقاى حق بوده است. او لحظه اى آرام نداشته است، خود را وقف خدمت به خلق و جهاد در راه خدا نموده و از هیچ کس و هیچ چیز جز خداى تعالى انتظار و ترس و باکى نداشت. سراپا عشق بود، محبت بود، شور بود، تلاش خالصانه بود، مبارزه بود، خودسازى بود، انسان سازى بود، سازماندهى بود، درد و غم و رنج بود، تنهایى و پرواز بود، فریاد بود و بالأخره شهادت بود.
لینک دانلود و خرید پایین توضیحات
فرمت فایل word و قابل ویرایش و پرینت
تعداد صفحات: 21
آغاز نامه
آغاز نامه
به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد
خداوند نام و خداوند رای
خداوند روزی ده و رهنمای
خداوند کیوان و گردان سپهر
فروزندۀ ماه و ناهید و مهر
زنام و نشان و گمان برترست
نگارندۀ برشده پیکر ست
خرد را و جان را همی سنجد اوی
در اندیشه سخت کی گنجد اوی نیابد بد و تیز اندیشه راه
که او برتر از نام و از جایگاه یقین دان که هرگز نیاید پدید
به وهم اندر آنکس که وهم آفرید سخن هرجه زین گوهران بگذرد
نیابد بدو راه جهان و خرد ز بینندگان آفریننده را
چو بینی ؟ مرنجان دو بیننده را خرد گر سخن بر گزیند همی
همان را گزیند که بیند همی بدید آلت رای و جان و زبان
ستون آفریننده را کی توان ؟! به هستیش باید که خستو شوی
ز گفتار بیکبار یکسو شوی پرستنده باشی و جویندۀ راه
به ژرفی به فرمانش کردن نگاه توانا بود هر که دانا بود
به دانش دل پیر برنا بود از این پرده برتر سخت گاه نیست
ستودن نداند کس او را چو هست میان بندگی را ببایدت بست
چو معلوم شد هستی کردگار دگر خاطر خویش رنجه مدار
مقدمه
حکیم ابواقاسم فردوسی شاعر بزرگ حماسه سرای ایران و یکی از گویندگان مشهور عالم و از ستارگان درخشندۀ آسمان ادب فارسی ایران است. وی در سال 329 ه ق در فاز یا باژ متولد شد. فردوسی از خانواده ای دهقان بود. این خاندان صاحب ثروت و مکنت بودند ، لیکن شاعر استاد بر اثر نظم شاهنامه و گذراندن عمر در این راه ثروت خود را از دست داد و در پیری تهیدست و بی چیز شد.
وی مردی وطن پرست بود. این مطلب از جای جای شاهنامه و خصوصاً از شور فردوسی در ستایش ایران و نژاد ایرانی بخوبی آشکار است. وی تا زمانی که گرفتار فقر و تهیدستی نشد به دربار پادشاهان و جوایز ایشان توجهی نکرد.
در حدود سال 369-337 به نظم داستانهایی همت گماشت که داستان بیژن و گرازان را باید در رأس همه آنها قرار داد.
فردوسی داستانهای مهم و منفرد دیگری مانند داستان سهراب ، اکوان دیو و رزمهای رستم را که هر یک در عهد او شهرت و رواج فراوانی داشتند ، به نظم درآورد0
نظم شاهنامه ظاهراً بر اثر شهرت کار دقیقی در قرن چهارم هجری در خراسان، و رسیدن نسخه ای از گشتاسب نامۀ دقیقی به دست فردوسی در اواخر همین دهه صورت گرفته است. شروع نظم شاهنامه به درستی معلوم نیست ، ولی شواهد و قرائن حاکی از آن هستند که زمانی که فردوسی به نظم شاهنامه همت گمارد اوضاع خراسان آشفته و پریشان و زمانۀ جنگ بود ( حدود سال 371 ه ق ) .
فردوسی از امرای نزدیک ، کسی را لایق آن نمی دانست که اثر عظیم و جاودان خود را به او تقدیم کند و همواره در پی بزرگی می گشت که سزاوار آن اثر بدیع باشد و سرانجام محمود غزنوی بزرگترین پادشاه عصر خود را شایسته این امر یافت. ظاهراً این امر در شصت و پنج یا شصت و شش سالگی شاعر یعنی زمانی که فقر و تهیدستی او به نهایت رسیده بود ، اتفاق افتاد.
نخستین نسخه شاهنامه در سال 384 هق به پایان رسید که استاد شاعر سی سال برای به نظم در آوردن آن رنج و تعب فراوانی را متحمل شده بود.
فردوسی حدود سال 394 یا 395 هجری تصمیم گرفت که یک بار دیگر در شاهنامه تجدید نظر کند و در موارد لازم مدح سلطان محمود غزنوی و اثرات آن را بیفزاید و اثر جاوید خود را به شاه غزنین تقدیم کند تا بدینوسیله هم از فقر و تهیدستی رهایی یابد و هم شاهنامه خود را از دستبرد حوادث مصون نگاه دارد. این کار شش هفت سال به طول انجامید. هنگامی که فردوسی شاهنامه را به دربار محمود تقدیم کرد ، حامی او فضل بن احمد اسفراینی از کار برکنار شده و مطّرود دربار بود و فردوسی طرفداری در دربار محمود غزنوی نداشت و شاهنامه قبول نشد.
فردوسی که از طوس به غزنین رفته بود از توجه و محبت پادشاه غزنوی بهره نگرفت و با آنکه پادشاه غزنوی تعهد کرده بود که در برابر هر بیت یک دینار به او بدهد به جای دینار ، درهم داد و این کار باعث خشم و ناراحتی فردوسی شد. چنانکه بنا به روایات همۀ درهمهای محمود را به حمّامی و سایرین بخشید0
از عوامل کدورت فردوسی و محود می توان به اختلاف مذهبی میان فردوسی که مذهب تشیّع داشت و محمود که به تسنّن معتقد بود ، همچنین اختلاف عقیده این دو بر سر مسائل نژادی و ملی اشاره کرد0
فردوسی ایرانی مهین پرستی بود و در شاهنامه نیز به حکم شرایط حماسه ملی ناگزیر همواره از دشمنان ایران مانند تازیان و ترکان ، بد یاد کرده است.
خسّت ذاتی سلطان محمود که فردسی به آن اشاره کرده است مانع از آن شد که صله واقعی و بزرگی که فردوسی توقع داشت به او بدهد.
فردوسی پس از بازگشت از مازندران به خراسان رفت و مدتی در وطن خود با خاطری افسرده و در پریشانی و در تنگدستی به سر برد تا این که احمد بن حسن میمندی که دائماً در فکر شفاعت فردوسی نزد محمود بود ، بالاخره در یکی از سفرهای هند ، موفق به انجام این کار شد و سلطان را وادار کرد تا هنگام ورود به غزنین انعام و صلۀ شاعر را به او بازگرداند ، ولی دیگر دیر شده بود ، چون هنگامی که از دروازه رودبار طَبَران این صله و انعام را می آوردند ، جنازه فردوسی را از دروازۀ رزان بیرون می بردند.
نظامی عروضی می گوید : از فردوسی دختری مانده بود که بسیار بزرگوار و با کرامت بود ، طوری که وقتی خواستند انعام سلطان محمود را به او بسپارند قبول نکرد و گفت به آن نیازی ندارم .
وفات فردوسی را در سال 411 یا 416 هجری ذکر کرده اند. مزار وی در طوس نزدیک مزار عباسیه قرار دارد .
تولد فردوسی
در یکی از روزهای بهار سال 329 هجری گردویه دچار درد زایمان شد و او را به طوری که در آن دوران مرسوم بود بر سر دوخشت نشاندند و قابله مجرب روستای باژ را بر بالین او آوردند و قابله پس از معاینه خبر داد که آن زن به زودی فارغ خواهد شد. دو ساعت بعد، هنگامی که زن جوان کودک خود را به دنیا آورد قابله روستایی و زنانی که اطراف آن زن ایستاده بودند با نهایت خشنودی دانستند که آن نوزاد پسر است و خداوند آرزوی خواجه ابومنصور را برآورده است. زن جوان که از درد زاییدن رهایی یافته بود وقتی به هوش آمد از شنیدن مژده زاییدن پسر لبخندی به لب راند و وقتی نوزاد را نزد او آوردند خرسندتر شد و نگاه گویای خود را به شرفشاه دوخت و به زبان حال گفت آنچه را که وی از خداوند می خواسته است برای وی به دنیا آورده است و در برابر شوهر خویش سرفراز است. شرفشاه پیشانی عرق آلود همسر خود را بوسید و ده عدد سکه دینار طلا که بر یک سوی آن " لاالاالاالله" و بر سوی دیگر آن کلمات امیر سعید ابوالحسن نصربن احمد آل سامانی نقش بسته بود در کف دست او نهاد و انگشتان اورا بر روی آن سکه ها قرار داد. زن جوان تبسم شیرینی کرد و نگاهی به کودک خود افکند و سپس به خواب رفت.
سه روز بعد جشن کوتاهی برگزار شد و در آن جشن که تولد طفل علت اساسی برپا شدن آن بود، خواجه ابومنصور محمد بن اسحاق شرفشاه یکصد تن از بزرگان شهر، دهقانان، روحانیون و مشایخ و طلاب ، بازرگانان و کتابداران کتابخانه سلطنتی طوس و دوستان سه گانه خود را به ضیافت فرا خواند.
در آن مهمانی نخست شیخ نجیب الدین معبر آیلتی از کتاب خدا در گوش طفل کوچک خواند و نام او را که ابوالقاسم حسن منصور بود بر او فرا خواند و ابوالقاسم منصور نامی بود که شیخ بزرگ معبر پس از شنیدن شرح خواب شرفشاه برای طفل او انتخاب کرده بود. در آن ضیافت که سی راس گوسفند ، دویست قطعه مرغ و خروس بریان ، مجمعه های بزرگ چلو و خورش و هرمهای پلو با الوان مختلف بر خوانی به طول بیست متر جلب توجه می کرد به غیر از مدعوین، همه اهل دیه باژ فرا خوانده شده بودند. خوانسالاران که پیشانیان از عرق می درخشید، دست خود را تا شانه در دیگهای بسیار بزرگ داخل می کردند و با کفگیر چلو و پلو می کشیدند و آن چلو یا پلو را در سینی های مسی تقریباً بزرگ قرار م دادند و لای پلو قطعات گوشت بریان. گوسفند یا مرغ و خروس می نهادند
لینک دانلود و خرید پایین توضیحات
فرمت فایل word و قابل ویرایش و پرینت
تعداد صفحات: 34
فرازی از وصیت نامه دکتر علی شریعتی
فرزندم! تو میتوانی هر گونه «بودن» را که بخواهی باشی، انتخاب کنی.
اما آزادی انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است.
با هر انتخابی باید انسان بودن نیز همراه باشد
و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است،
که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچکس، هیچ چیز.
انسان یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد
و همیشه جویای مطلق است؛ جویای مطلق. این خیلی معنی دارد.
رفاه، خوشبختی، موفقیتهای روزمره زندگی و خیلی چیزهای دیگر به آن صدمه میزند.
تو هر چه میخواهی باشی باش اما … آدم باش.
اگر پیاده هم شدهاست سفر کن. در ماندن، میپوسی.
هجرت کلمه بزرگی در تاریخ «شدن» انسانها و تمدنها است.
اروپا را ببین. اما وقتی ایران را دیده باشی، وگرنه کور رفتهای، کر باز گشتهای.
افریقا مصراع دوم بیتی است که مصراع اولش اروپا است.
در اروپا مثل غالب شرقیها بین رستوران و خانه و کتابخانه محبوس ممان.
این مثلث بدی است. این زندان سه گوش همه فرنگ رفتههای ماست.
از آن اکثریتی که وقتی از این زندان روزنهای به بیرون میگشایند و پا به درون اروپا میگذارند،
سر از فاضلاب شهر بیرون میآورند حرفی نمیزنم که حیف از حرف زدن است.
اینها غالبا پیرزنان و پیر مردان خارجی دوش و دختران خارجی گز فرنگی را
با متن راستین اروپا عوضی گرفتهاند.
چقدر آدمهایی را دیدهام که بیست سال در فرانسه زندگی کردهاند و با یک فرانسوی آشنا نشدهاند.
فلان آمریکایی که به تهران میآید و از طرف مموشهای شمال شهر و خانوادههای قرتی ِ لوس ِاشرافی ِکثیفِ عنتر ِفرنگی احاطه میشود، تا چه حد جو خانواده ایرانی و روح جاده [ساده؟] شرقی و هزاران پیوند نامرئی و ظریف انسانی خاص قوم را لمس کردهاست؟
اگر به اروپا رفتی
اولین کارت این باشد که در خانوادهای اتاق بگیری که به خارجیها اتاق اجاره نمیدهند.
در محلهای که خارجیها سکونت ندارند.
از این حاشیه مصنوعی ِبیمغز ِآلوده دور باش.
با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش.
« کن مع الناس و لا تکن مع الناس» واقعا سخن پیغمبرانهاست.
واقعیت، خوبی، و زیبایی؛ در این دنیا جز این سه، هیچ چیز دیگر به جستجو نمیارزد.
نخستین، با اندیشیدن، علم. دومین، با اخلاق، مذهب. و سومین، با هنر، عشق.
(عشق) میتواند تو را از این هر سه محروم کند.
به این هر سه، دنیای بزرگ پنجرهای بگشاید و شاید هم دری …
و من نخستینش را تجربه کردهام و این است که آن را”دوست داشتن” نام کردهام.
که هم، همچون علم و بهتر از علم آگاهی میبخشد
و هم همچون اخلاق، روح را به خوب بودن میکشاند و خوب شدن.
و هم زیبایی و زیباییها (که کشف میکند،که میآفریند)
چقدر در این دنیا بهشتها و بهشتیها نهفتهاست. اما نگاهها و دلها همه دوزخی است.
همه برزخی است که نمیبیند و نمیشناسد. کورند و کرند.
چه آوازهای ملکوتی که در سکوت عظیم این زمین هست و نمیشنوند.
همه جیغ و داد و غرغر و نق نق و قیل و قال و وراجی و چرت و پرت و بافندگی و محاوره.
وای، که چقدر این دنیای خالی و نفرت بار برای فهمیدن و حس کردن سرمایه دار است! لبریز است!
چقدر مایههای خدایی که در این سرزمین ابلیس نهفتهاست!
زندگی کردن وقتی معنی مییابد که فن استخراج این معادن ناپیدا را بیاموزی …
تنها نعمتی که برای تو در مسیر این راهی که عمر نام دارد آرزو میکنم،
تصادف با یکی دو روح فوقالعادهاست،
با یکی دو دل بزرگ،
با یکی دو فهم عظیم و خوب و زیبا است.
چرا نمیگویم بیشتر؟
بیشتر نیست. «یکی» بیشترین عدد ممکن است.
در پایان این حرفها بر خلاف همیشه احساس لذت و رضایت میکنم که عمرم به خوبی گذشت. هیچوقت ستم نکردم. هیچوقت خیانت نکردم
و اگر هم به خاطر این بود که امکانش نبود، باز خود سعادتی است.
لینک دانلود و خرید پایین توضیحات
فرمت فایل word و قابل ویرایش و پرینت
تعداد صفحات: 3
غلامحسین ساعدی ، زندگی نامه و کارهایش
امحسین ساعدی(گوهر مراد)
سالهاپیش فیلم گاوبه کارگردانی داریوش مهرجویی رادیدم.سال تولیدفیلم۱۳۴۸ بود.برایم بسی مایه شگفتی بودکه درآشفته بازار فیلمفارسی های کلیشه ای آن زمان فیلمی اینچنین بدیع ساخته شده باشد.داستان فیلم ازساعدی بود.بازی زیبای عزت اله انتظامی درفیلم بسیارجلب توجه می کرد.به تدریج باکارهای بیشتری ازساعدی آشناشدم.خواندن مجموعه داستان عزاداران بیل برایم بسیارلذتبخش بود.نمایشنامه های او که بانام مستعارگوهرمرادبه چاپ می رسید همواره موردتوجه خاص واقع می شد.از نمایشنامه های او که در تئاترها و تلویزیون دولتی اجرا می شد مردم استقبال می کردند و خوششان می آمد ، مخصوصاً در تئاتر که به گفته دوستان و نزدیکانش او تقریباً هر شب در سالن نمایش حضور می یافت ، مردمی را که برای تماشای اثر او می آمدند از نزدیک می دید .
طبقه متوسط و اعیان غش غش می خندیدند و شادی می کردند ، تئاتر مملو از جمعیتی می شد غالباً مرفه و قبراق و سرحال ، پیام نویسنده را در نمی یافتند برای همین می خندیدند ، یکجا خود او با حیرت می گوید :
" چرا شماها به تئاتر می آیید ؟ من برای شماها این نمایش را ننوشته ام ! "
ساعدی فهمیده بود مردمی که مخاطب او شده اند آن گروه و اقشاری نیستند که باید باشند ، شاید همین استقبال او را غمگین می کرد ، چه کسی می تواند بگوید غلام حسین ساعدی را به خاطر آن تماشاگران ، شاد و سرحال دیده است ؟
.وقتی کتاب تاتارخندان اوراخواندم احساس کردم که این داستان شرحی اززندگی وخاطرات خودساعدی است.مگرنه اینکه اوقبل ازهرچیزیک پزشک وآنهم متخصص روانپزشکی بود؟!
او خود از سر فروتنی و یا واقع بینی بارها گفته و نوشته بود که :
من نویسنده متوسطی هستم ، هنوز داستان ها و نمایشنامه های مهمی را که باید بنویسم ، ننوشته ام .
در عرصه ادبیات معاصر ایران ، غلام حسین ساعدی از اوایل دهه چهل نویسنده مهم و موفقی شده بود ، در بازار کتاب و میان کتابخوان های جدی محبوبیتی رشک انگیز یافته بود ، در تاریخ هنر و ادبیات کشور ما کمتر نویسنده ای تا این حد از نزدیک موفقیتش را در آغوش داشته ، اما تلخ و پریشان زیسته و مصیبت کشیده است .
معمولاً اهمیت آثار کمتر نویسنده و هنرمندی در زمان حیات خود وی شناخته می شود ، آینده نشان خواهد داد که انبوه آثار این نویسنده چه جایگاهی در اعتلای ادبیات معاصر ایران پیدا خواهد کرد .
در این تردیدی نداریم که غلام حسین ساعدی نویسنده ای خلاق و هنرمندی بالفطره بوده است ، حرف شاملو را پر بیراه نمی دانم که تخیل ساعدی از گابریل گارسیا مارکز و فونتس چیزی کم نداشته است .
غلامحسین ساعدی در 14 دی 1314 در تبریز متولد شد. نخستین آثارش را از 1334 در مجلات ادبی به چاپ رساند. او که در ابتدا به عنوان نمایشنامهنویسی چیره دست (با نام مستعار گوهر مراد) شهرت یافته بود، با نگارش داستانهای زیبایی چون «گدا»، «دو برادر» و «آرامش در حضور دیگران»، جایگاه خود را به عنوان یکی از خلاقترین داستاننویسان ایران نیز تثبیت کرد.
آثار او دستمایهی برخی از بهترین فیلمهای بلند سینمای ایران قرار گرفته است، که مهراز جملهی آنها میتوان فیلمهای "گاو" (ساختهی داریوش مهرجویی، 1348)، "آرامش در حضور دیگران" (ساختهی ناصر تقوایی، 1349) و "دایرهی مینا" (ساختهی داریوش مهرجویی، 1353) را نام برد.
ساعدی در دوم آذر 1364 به علت خونریزی دستگاه گوارش در فرانسه درگذشت و در گورستان پرلاشز در کنار صادق هدایت یه خاک سپرده شد.
دوم آذرماه سالروزخاموشی این نویسنده تواناوستاره درخشان آسمان ادبیات داستانی ایران گرامی باد.
جاودان باشید.
http://www.basetareha1385.blogfa.com/8509.aspx
لینک دانلود و خرید پایین توضیحات
فرمت فایل word و قابل ویرایش و پرینت
تعداد صفحات: 6
شرف نامه نظامی گنجوی
نظامی نام این مثنوی را « مثنوی نامه خسروی» و درجای دیگر « شرف نامه ی خسروان» نامیده و در میان مردم به اسکندر نامه و شرفنامه یافته است شاعر در سرودی آن از عشق و علاقه که بدین کار داشته پیروی کرده و به خاطر زر وثروت نسروده است.
شرف نامه چهارمین اثر نظامی است و آن را نیمه بنا معرفی کرده و نیمه دوم را به بعد موکول کرده و مقصود او از نیمة دیگر « اقبال نامه» که آن را با هفت پیکر که مثنوی دیگر اوست بعد از شرفنامه به نظم آورده است. شرفنامه را در 588 و هفت پیکر را در 598 و اقبال نامه را در 599 سروده و خمسه را کامل کرده است. بعضی از نویسندگان مثنوی هفت پیکر را چهارم و شرفنامه و اقبالنامه را پنجمین اثر شاعر معرفی کرده اند. غافل از آن که محمد عوضی بخارایی صاحب لباب الباب که در ربع اول قرن هفتم یعنی اندکی بعد از فوت نظامی کتاب خود را تألیف کرده است مثنوی های نظامی را چهار کتاب داشته: 1- مخزن الاسرار 2- لیلی ومجنون 3- خسرو و شیرین 4- قصه ی اسکندر به نظر می رسد آخرین سروده نظامی یعنی مثنوی هفت پیکر هنوز به دست محمد عوضی نرسیده بوده است. فتوحات اسکندر در شرفنامه بیشتر در خشکی ها و در اقبال نامه سیرو نصر او در دریا بوده است.
در این مثنوی از جنگها و مبارزات پهلوانان سخن گفته شاید می خواسته نشان دهد که در حماسه سرایی نیز قدرتمند و تواناست. اگر سروده های رزمی او را به دقت مطالعه کنیم رنگ بزم را در آنها مشاهده می کنیم که این رنگ ها در شاهامه فردوسی اتفاق نمی افتد.
در سرودن « داستان اسکندر» نظامی کوشیده که خواننده سخن را بپذیرد و از این رو گاهی حقیقت را فدای باورها کرده است. او معتقد است که فردوسی حقیقت را به باورها برتری داده در نتیجه به هنجار شاعری نرفته است. زیرا در شعر « احسن الشعرا کذبه » است، نقد بر گرفته فردوسی را در عبارتی گنجانیده که هم از راستی حمایت و هم از فردوسی تعریف کرده و هم ایراد گرفته است و مدح شبیه به ذم و یا ذمه شبیه به مدح را کار بسته است و مجوزی برای تغییر و تبدیلی که خودش داده بیان کرده است.
در سرودن اسکندرنامه به منابع گوناگون دسترس داشته از تاریخ یهودی و نصرانی و پهلوی فایده ها برده است. غیر از زبان های ترکی و فارسی و عربی به زبان های دیگر نیز آشنا بوده تا توانسته از آنها مایه بگیرد.
نظامی از پیغمبری اسکندر هم سخن گفته است و اسکندر را همان « ذی القرنین» که در قرآن کریم از احوالم برده شده است می داند.
بیوگرافی نظامی
نامش الیاس و کنیه اش ابو محمد و لقبش نظام الدین و تخلصش نظامی است. نام پدرش یوسف و نام پدر بزرگش زکی است. مادرش به نام « رئیسه » از قوم کرد بوده است. نام زنش آفاق و از طایفة قفچاق است.
سال تولد و تاریخ وفات
نظامی در سال 622 هجری در شهر گنجه بدنیا آمده و در تاریخ 603 هجری در همان شهر وفات یافته است. همسران نظامی: اولین همسر او آفاق قفچاقی بود و گفته اند که فخرالدین بهرام شاه بن داود ( دارای در بند) بدو بخشیده است او در جوانی در گذشت و نظامی را غمگین ساخت. نظامی از آفاق فرزندی به نام محمد داشت. پس از مرگ آفاق زن دیگر اختیار نمود اما در هنگامی که به سرودن مثنوی لیلی و مجنون مشغول بود زن دوم نیز وفات یافت. ناچار برای سومین با همسر اختیار نمود در اثنای سرودن مثنوی شرف نامه ( کتاب حاضر ) همسر سوم نیز در گذشت.
فرزندان نظامی
نظامی از همسر اول یعنی آفاق قفچاقی دو فرزند داشت اولی در کودکی در گذشت و دومی بنام محمد است. محمد در پایان کار خسرو شیرین هفت ساله و در آغاز کار لیلی و مجنون چهارده ساله و در وقتی که نظامی هفت پیکر را می سرود کمتر از بیست سال داشته است. بعد از هفده سالگی از سرگذشت او بی خبر هستیم.
مثنوی های نظامی
1- اولین سروده نظامی مخزن الاسرار است که در مطالب عرفانی به نام فخرالدین بهرام شاه بن داود در سال 561 سروده است.
2- دومین مثنوی نظامی « خسرو و شیرین » است. این مثنوی شرح عشق بازی و خوش گذرانی های خسروپرویز پادشاه ساسانی با دختری بنام شیرین که برادرزادة پادشاه ارمنستان است می باشد. نظامی این مثنوی را در سال 576 به نام ارسلان شاه و طغرل بن ارسلان و محمد بن جهان پهلوان و قزل ارسلان سروده است.
3- مثنوی سوم لیلی و مجنون است و داستان ناموفق عاشق شدن لیلی و مجنون به هم دیگر می باشد. نظامی این مثنوی را در سال 584 بنام شروان شاه جلال الدین ابوالمطفر اخستان بن منوچهر سروده است.
5- آخرین مثنوی نظامی « بهرام نامه» است که به «هفت پیکر » معروف است. موضوع این مثنوی شرح پادشاه بهرام گور پادشاه ساسانی و عیش و نوش او با هفت دختر از پادشاه هفت کشور در قصر زیبایی به نام هفت گنبد است. این مثنوی را در سال 598 سروده و به سلطان علاءالدین کرپ ارسلان امیر مراغه هدیه کرده است.
6- نظامی دیوانی شاول قصاید، غزلیات و قطعات داشته که قسمتی از آن از میان نرفته است. محمد عوضی صاحب لباب الالباب که کتاب خود را در 625 یعنی اندکی بعد از نظامی تألیف کرده است از دیوان نظامی یاد کرده و نمونه هایی از غزلیات او را آورده است.
وحید دستگردی در پایان گنجینه گنجوی که تألیف خود اوست بخشی را بنام « دیوان قصیده و غزل حکیم نظامی» اختصاص داده است. و سعید نفیسی مجموعه ای بنام
« دیوان قصاید و غزلیات نظامی گنجوی» شامل 1928 بیت انتشار داده است.